حدود چهار هفته ایران نبودم
برگشتم و بعد باز برای ده روز نبودم
خیلی هم برای من سخت بود این وسط برگردم
و دوباره برم
چون وقتی برگشتم انگار لنگ در هوا بودم
سفر اول با هزینه شخصی رفته بودم
بعد جالبی ماجرا این بود با وجودی که گفته بودند
با هزینه شخصی نرو
بعد که برگشته بودم گفته بودند رسید بیار
هزینه سفر را پرداخت کنیم
و در مقابل این پیشنهاد ها هیچ جوابی نداده بودم
انتظار داشتند هر چیزی که هست را برایشان ارائه بدهم
ارائه های ما هم درد بی درمان است باید طوری ارائه بدهی
که یک سری آدمی که هیچ دانشی ندارند بفهمند
بعد من انگار کر شده بودم
دقیقا بیست و سه بار درخواست ارائه دادن
و دقیقا بیست و سه بار گفتم باشه در وقت مناسب ارائه میدم
مگر کم ما را خیسانده بودند ؟؟
رفتم برای سفر دوم
استاد جان پیام داد که برنامه ای برای ارائه داری؟
من، اگر من چند سال پیش بودم میگفتم بله
چون به هر حال استاد جان آدم خاص زندگی من است
نوشتم نه و ته ایمیل اضافه کردم دلیل اینکه با هزینه شخصی
کارهایم را جلو بردم همین بوده!!
نوشت بسیار عالی و موفق باشید
و تمام
در سفر دوم با توجه به ویزا توانستم بخشی از کارهایم را مربوط به شغل
دومم هست جلو ببرم
از قبل وقت مشاوره شغلی از چند نفر گرفته بودم
با سه وکیل حرف زدم
هیچ خریدی بجز قرص های تقویتی و ویتامین و دارو انجام ندادم
که البته بخش بزرگی از این خرید داروهای مامان بود
روز آخر مقداری یورو برایم مانده بود کرم دور چشم و عطر خریدم
برگشتم
و خوب مشخص بود پشت سرم حرف هایی زده شده است
یکی دو روز که گذشت یکی از همکار ها که با هم دوست هستیم
گفت: فلان مدیر دعوای بدی راه انداخته که یک مشت ابله دور خودم جمع کردم
و فرق شما با بهی چی هست؟ شما دور خودتان می چرخید ولی بهی حتی با هزینه شخصی میره برای یادگیری
و این همکارم میگفت یک پکیج باز کردند برای دوره های آموزشی در جین!!
یعنی فقط کافی ست یکی از ما با یک استاد چشم بادامی اکی کنیم
حتی کوچکترین هزینه های ما کاور میشه
بعد کی به ذهنشان رسید پکیج باز کنند؟ بعد رفتن من
بعضی وقت ها با خودم فکر می کردم
که خیلی وقت است اینجا ننوشتم
بعد می گفتم حالا مثلا بیا بنویس که فلان طور شده در زندگی ام
آنهایی که درکی از وبلاگ نویسی ندارند نمی دانند که یکی مثل من آنقدر آن بیرون کسی را نداشت
که اینجا برای خودش یادداشت می نوشت و با خودش حرف میزد
مثلا یادم هست سال های اول حتی حساب کتاب های مالی ام را اینجا می نوشتم
و هیچ وقت فکر نکردم اگر اوضاع خراب است ننویسم که روزی هم که اوضاع خوب شد فکر کنم خوب ننویسم
زندگی من اینجا یک روند دوازده ساله داشته من از قبل سی سالگی نوشته ام تا حالا که چهل سال را رد کرده ام
و اگر از سال ۸۴ که شروع به کار کرده ام بیمه هایم را سامان بدهم واجد شرایط بازنشستگی هستم!!
خیلی روی این موضوع فکر کردم و دیدم من خیلی وقت هست کامنت های وبلاگ را به همین
دلیل نمیخوانم
قبل تر پیام های خصوصی را نخوانده پاک می کردم و حالا این موضوع رسیده به کامنت ها
به نظرم رسید بهتر است کامنت ها را ببندم و به روال قبل برگردم
شما هر چقدر تلاش کنید به یک آدم ایده آل گرا بگویید دارد از زندگی اش پز می دهد
آب در هاون کوبیده اید
چرا که الان من برای پیش بردن هدف هایم در زندگی نیاز به چهارصد هزار یورو دارم
یعنی رقمی که در ذهن من الان لامپش روشن است چهارصد هزار یورو است
آیا فقط یک هدف و خیال است؟ نه برنامه ریزی برایش کرده ام
در ماه گذشته فقط شبی سه ساعت خوابیده ام تا در موردش دقیق فکر کنم
الان دیگر هدف نیست دارم قدم به قدم سمتش میروم
بعد فرض کن من بیام اینجا و بگم مثلا موهایم را در سفر کوتاه کردم
یا مثلا عطر خریدم بیست میلیون
این تصور برای تو پیش می آید چقدر بهی پز میدهد!!
اگر یک نفر برود کلیه اش را بفروشد و ماشین بخرد هیچ وقت فکر نمی کند
این ماشین چقدر خاص است
شاید از دید بقیه که از فروش کلیه خبر ندارند ماشین خیلی خاص باشد
اما شخص که خودش میداند بهای هر چیز را چقدر سنگین داده برایش خیلی خاص نیست
با دوستانم شرط بسته ام که یکشنبه نت اکی می شود
شش به یک شرط بسته ایم
این هفته از هیچکس هیچ انتظاری نداشتم
هر کس کارش را انجام نداده بود چشم پوشیدم
هر کس گفت حالم خوب نیست گفتم اکی
مگر چقدر توان داریم؟ مگر چقدر جان برایمان باقی مانده است؟

قربونت عزیزم