بعد در کپشن نوشته بود این تاریخ ها را تایید نمی کنم چون تاریخ اونا!! با ما فرق داره!!
بعد ویس صدای فرشته نگهبان را هم گذاشته بود
نمی دونم چرا مثل ما حرف میزنه ولی تاریخش با ما فرق داره!!
یادمه قبل تر ها بهتون میگفتم من واریزی مالی در زندگیم خیلی عجبیه
مثلا فرض کنید دوشنبه قراره برام واریز بیاد
یا مثلا پنجشنبه قراره یک واریز دیگه بیاد
این دو تا انجام نمیشه تا مثلا یکشنبه هفته بعد که هر دو با هم میاد
و ی واریزی که حدس نمیزنم یا منتظرش نیستم هم همون یکشنبه میاد
انگار یکدفعه در باز میشه برای لحظاتی کوتاه!!
بعد یادمه براتون نوشته بودم که مطمئنم فرشته نگهبان مسائل مالی من
معتاده!!
ی لحظه به خودش میاد یا شارژ میشه کل کارهای ماه و هفته را با هم انجام میده
حالا احتمالا فرشته نگهبان این پیج اینستا هم معتاده و پای منقل فرشته من نشسته!!
دو: پست قبلی خیلی طولانی شد
یادم رفت براتون خیلی چیزها رو بگم
مثلا اینکه مدیر من، مدیر سارا نیست
اما به شدت از سارا متنفره!!
حتی یادم رفت براتون بگم سارا یک مدت گیر داده بود به احمدی!!
گیر که میگم باید ببینید چکار میکنه
احمدی ی بار به من گفت: شش ماه پیش به من گفته
خوب این همه گذشت!
این همه منو زیر نظر داشتی!!
کی میخوای بیای جلو!!
بعد احمدی میگفت: من هفته قبلش رفته بودم خواستگاری و تو فکر این بودم
کی شیرینی بیارم سر کار
اینو که گفت آنقدر غافلگیر شدم که اصلا یادم رفت بگم من با تو چکار دارم؟!!
سه: وسیله خونه نیاز دارم
دو تا قابلمه و ی زود پز به اضافه جاروبرقی
البته این چند مورد از بین یک لیست طولانی بیرون کشیده شدن به عنوان واجب ها
مامان هم چیزهایی نیاز داره
بعد همین طور موندیم وسط برزخ که الان وقت خرید کردن نیست!
چهار: چند وقت یک دوست قدیمی را دیدم
نشستیم با هم یک قهوه خوردیم و البته من چون از تمرین رفته بودم
و باید شکم خالی ام را پر می کردم یک کیک بزرگ
و یک گلاسه سفارش دادم
میگه: بهی فکر می کردی زندگیمون آنقدر سخت باشه؟
میگم: آره جانم. از اولش مشخص بود چی بودیم و چی خواهیم شد
فقط اینکه ما هی به خودمون امید واهی دادیم که نه همه چیز خوبه
همه چیز خوب میشه
به دوستم میگم: من از وقتی صدای قُل قُل کردن خودمو زیر آب شنیدم
فهمیدم زندگیم چقدر سخت نوشته شده!
پنج: امروز سه تا جلسه دارم و میخوام اگر بشه یکی را نرم
بگم حالم خوب نیست!
کلی کار دارم که باید انجام بشه سر کار
و حوصله یکی از جلسه ها را ندارم چون می دونم رفتن یا نرفتن من فایده ای نداره
از اثرات خوب کار کردن این هست که وقتی میگی حالم خوب نیست
یا به هر دلیلی کار نمی کنی کسی بهت شک نمیکنه!!!
شش: این هفته وقت ماساژ دارم به اضافه یک روز تمرین اضافه با مربی
تمرین ساز و آوازم خوب پیش نرفته و باید از فردا دوبرابر هر روز تمرین کنم
چهارشنبه میروم اصفهان و تا دوشنبه هستم
البته این روزها برنامه ریزی کردن برای فردا یا هفته ی بعد یک جورهایی خنده دار است
نمی دانی یک لحظه بعد چه می شود!
هفت: شرایط قرارگیری سیاره ها فرقی نکرده فقط مارس داره به خورشید نزدیک میشه
و این شاید باعث یک سری اتفاق ها بشه
هر سیاره ای اگر در یک فاصله ی نزدیک با خورشید باشه میسوزه
مگر این که با خورشید هم درجه بشه
اونوقت قدرت می گیره
الان مارس داره به خورشید نزدیک میشه پس میسوزه و بعد در
قلب خورشید قرار میگیره یعنی بیشترین انرژی را خواهد داشت
لازم نیست بگم که مارس خدای جنگ هست؟
هشت: بالاخره از اردیبهشت و شکستن پای مامان
و افت شرایط جسمی من مخصوصا فشارم
تازه یکم دارم بهتر میشم
من هر روز باید در رژیمی که دارم سالاد بخورم
سالاد هم منظورم یک کاسه خیلی بزرگ سالاد هست
نه مثل بعضی دوستام که یکم کاهو و خیار می خورن
نه باید یک حجم زیادی سالاد بخورم که برنامه رژیمم درست پیش بره
من این سالاد را در دو نوبت میخورم
یکی ظهر ها که با خودم می آورم سر کار
و دیگری عصر ها
آنقدر هم حجم سالادم زیاده که بعضی وقتا احساس خفگی می کنم!!!
روی سالادم ماست موسیر محلی می ریزم و اینطوری راحت تر پایین میره
بعضی وقت ها خودم را مجبور می کنم که یک ربع بیشتر تایم ناهار به خودم بدهم
مثلا به جای ده دقیقه بیست و پنج دقیقه ناهار بخورم
برای همین با دوستام ناهار میخورم
چون دوستام تایم ناهار بیشتر حرف میزنن تا ناهار خوردن
و اکثرا رژیم هستند
برای همین اونا حرف میزنن و من آروم آروم غذا و سالادم را میخورم
و خودم حس میکنم اینو به سلامت بدنم و گوارشم مدیونم
نه: باید موهامو رنگ کنم
آنقدر موهام آشفته و بهم ریخته شده
که حد نداره
بعد خوب الان اوضاع من اینطوری هست که هر کاری میخوام بکنم
میگم باشه بعد
و ی نگاه به زندگیمون که می کنم می بینم همیشه انگار
همین بوده
باشه بعد
این بعد قراره کی برسه؟
اصلا قراره برسه؟
فقط امروز را وقت دارم برای رسیدگی به خودم
اگر انجام ندم میره تا سه شنبه هفته بعد
ده: امروز تا پنج دانشگاه هستم
بعد پیاده روی یک ساعته تا خانه دارم
و بعدش باید نگاهی به لیست کارهای این هفته بکنم
ببینم کدامشان را می توانم تیک بزنم
باید قبل از اینکه اصفهان بروم کمی خانه را تمیز کنم و نظم بدهم
وسایلم را جمع کنم
و ماشین را برای چک ببرم
صبح ها آنقدر هوا خوب است که دلت میخواهد راه بروی
آنقدر راه بروی که برسی به ته دنیا
آنقدر راه بروی که دیگر نه تو کسی را بشناسی
نه کسی تو را
که شاید جایی در انتهای دنیا مردمی را ببینی که
چهره هایشان صبح زود رنج کشیده نیست
مردمی را ببینی که ناامیدی را تجربه نکرده اند
مردمی که با مشکلات بزرگ دست و پنجه نرم می کنند
و در حل مشکلات کوچک مثل نان امروزشان نمانده اند
که شاید جایی در انتهای این دنیا باشد که غم باشد
اما غم جمعی به آنجا راه پیدا نکرده باشد
به قول ابی جایی شاید باشه شاید!