چه سالی بود امسال

یکی از سخت ترین سالهای زندگیم بود

از قبل تمام این جریان ها 

قبل جنگ

ی دستی منو هل داد وسط ی سراشیبی تند

انگار از یک دره پرتم کردن

تا همین الان که چیزی به ته سال نمونده من فقط سعی کردم

وا ندم

امروز سر کار برامون یک جلسه گذاشته بودند

یک روانشناس که قرار بود برای پنجاه شصت نفر 

یک کارگاه آموزشی بذاره

در این حد بهتون بگم

ما، آدم های بالغ همگی فقط دلمون میخواست این خفه بشه

ی جایی داغ کردیم

بهش غیر مستقیم رسوندیم خفه شو

اونم البته خنگ نبود

یا شاید دفعه اولش نبود

گفت: استاد های فلان دانشگاه هم اینطوری واکنش نشون دادن

گفتند: چقدر چرت و مزخرف میگی!!

به همکارم میگم

یک بچه ای، یک جوانی، یک نوجوانی که شانس نداشته

و کلی اضطراب و مشکل روحی و روانی به صورت ژنتیکی ارث برده

میشه بهش گفت ورزش کن، خواب منظم داشته باش، تلاش کن، برنامه ریزی کن

هزار تا درد بی درمون میشه به این بخت برگشته پیشنهاد داد

اما اون بچه ای که داره تو خونه از پدرش کتک میخوره چی؟

من بهش بگم خوابتو منظم کن؟؟ ورزش کن؟؟

آخه چرا آنقدر احمق هستید!!

خلاصه که من به جمع و مسئول جلسه اعلام کردم

هفته آینده حضور ندارم 

مگر اینکه این روانشناس را عوض کنید

بعد براتون بگویم آنقدر اعتراض کرده ام

که وقتی چیزی میگم یا حرفی میزنم

دستم پیش همه رو شده و می دانند نمی آیم

می دانند حتی جرات این را ندارند بخواهند در موردش حرف بزنن

همین که بگویم وقتم را بیش از این نگیر یعنی چه!!

خلاصه که تا هفته ی بعد باید دید چه می شود

 

پ.ن: هفته قبل برایتان نوشتم که یک جلسه باید اضافه تمرین میرفتم

روز بعد که از خواب پاشدم 

چشمتان روز بد نبیند کشاله های هر دو رانم گرفته بود

دلیلش؟

اتفاقات این چند وقت

و تغییر برنامه ورزش و آب خوردنم

یعنی چنان دردی را تحمل کردم

که حد ندارد

 

پ.ن: برایتان گفتم که دخترک ازدواج کرده؟

آن هم چه ازدواجی

بدون رضایت امید

حالا واقعا، باور کنید واقعا نمی دانم چه دخلی به من دارد؟

اما واقعا دلم خنک شد!!

 

پ.ن: تازه رسیده ام خانه و دوش گرفته ام

با موهای خیس روی تخت دراز کشیده ام

یک ظرف سیب زمینی و تخم مرغ آپز برای ناهار فردا آماده کردم

وسایل کیفم را مرتب کردم

لباس های فردا را کنار گذاشتم

فردا آخرین روز کاری این هفته برای من نیست

من تا جمعه هفت و هشت عصر این هفته باید کار کنم

 

پ.ن: دیروز با یک همکار حرف میزدم

قبل از قطع شدن نت برایش یک فایل پی دی اف فرستاده بودم

قرار بود بخونه جواب بده

حالا بعد از چند هفته میگفت نت نداشتم!!

گفتم: فایل پی دی اف بود!! نت میخواست چکار!!

 

پ.ن: چند روز مانده تا آخر سال؟

روزها را میشمارم و حس میکنم تک تک این روزها سرنوشت ساز خواهد بود

بعد که فروردین میرسم میبینم ای داد، کی رنگ آرامش خواهیم دید؟؟

 

پ.ن: وسط این همه پیج، پست، خبر

که از جنگ و پیشگویی می گویند

خیلی ساده برایتان گفتم ژوپیتر یا مشتری برگشتی است

و انتظار هیچ چیزی را نداشتم

یعنی انتظار اتفاق خیری را ندارم

و گرنه که شر همیشه دور سرمان می چرخد!!