پس کمربند ها را محکم ببندید

که تازه آخر اسفند و با شروع فروردین وارد

پیچ تند این ترن هوایی خواهیم شد

براتون گفته بودم که حدود نوزده اسفند مشتری

از حالت برگشتی خارج میشه

و این یعنی اگر هر اتفاقی را تجربه کنیم

چه خوب و چه بد

می تونیم حداقل امید داشته باشیم که نتیجه ی خیلی بدی نداره

به هر حال مسیر انگار تا حدی مشخص هست

و فقط باید سپری کنیم

چند روز پیش جایی خوندم نوشته بود

نگران نباش همه چیز قبلا اتفاق افتاده

فقط حالا داریم دوباره با زمان تجربه اش می کنیم

بعد می مونی با خودت که اگر همه چیز را دیدیم

همه چیز برامون از اول واضح بوده

جقدر شجاع بودیم که اومدیم به این زندگی

به هر حال اگر ازلی بوده و همه چیز مشخص

جسارت میخواد اومدن و تجربه کردن این سرنوشت

اینکه بدونی چی خواهی دید و چی میشه

و بعد پا بذاری در این مسیر

فقط نشون میده روح چه پتانسیلی برای تحمل داره

و بخش زیادی از فشار روی هر کدوم از ما ناشی از

ذهن ماست 

یعنی شاید درست نمی بینیم

درست درک نمی کنیم که تحت فشاریم

و گرنه اگر چشم ها را ببندیم و یکی برامون

توضیح بده اصل داستان چیه

یا برامون توضیح بده در چه ماجرایی هستیم

شاید نوع درد برامون تغییر کنه

اگر اخلاق منو بشناسید می دونید که وقتی دارم

چیزی یاد می گیرم به هر دری میزنم

آنقدر میخونم و سوال می پرسم

آنقدر از آدم های مختلف سوال می پرسم

با آدم های مختلف آشنا میشم که تهش را در بیارم

براتون نوشته بودم که ی سری جلسه اجباری داشتیم

در کار

و گفته بودم که شرکت نمی کنم

بعد یکی از همکارا گفت: همه نباید نظرشون با تو یکی باشه!

بهش گفتم: الان یکی از آرزوهای من این هست

ی نفر! نه بیشتر1 فقط ی نفر پیدا بشه

که متفاوت با من فکرکنه و همین ی نفر باعث بشه

من تغییر کنم

گفت: راست میگی 

گفتم : مشکل من با این ادم این نیست

که مثل هم فکر نمی کنیم

مگر اصلا قراره مثل هم فکر کنیم

ولی اصول اخلاقی چیزی نیست که من یا کسی دیگه

بیایم تغییرش بدیم یا از نو بنویسیم

اصول اخلاقی مثل روزِ روشن می مونه

حالا تو هی بگو شبِ

بخدا اگر ذره ای سیاه بشه

بشین تمام عمرت در موردش حرف بزن

تا تغییرش بدی

تا با حرف زدن بقیه را سرگرم کنی

مثل خورشید وسط ظهر تابستون نورش میره تو چشمت

و کورت میکنه!

بعد نمی دونم چرا اون لحظه کاینات ایستاده بود و گوش می داد

چون دقیقا ناخواسته آدمی اومد سر راهم که با من خیلی فرق داره

و می تونه طرز فکرم را تغییر بده

یعنی نابود شدم

قشنگ ذوب شدم

چرا؟ چون مگه شنیدن نظر متفاوت راحته؟

مگه می تونی بعد کلی سال که خودت را چیدی 

و حواست بوده تکون نخوری

یکی بیاد زیر پاتو خالی کنه

اصلا دلم نمیخواد معرفیش کنم

چرا؟

چون حس کفار قریش را دارم

همیشه کسی که اونور ماجرای تو ایستاده

تاریک و سیاه دیده میشه

و من هنوز نمی دونم این تاریکی و سیاهی که می بینم

از کوری چشم خودم هست

یا نه