شنبه که میشه من انگار جان تازه می گیرم
سال هفتادو دو یکی از دختر عمه هام عروس
خانواده ای شد که همسایه قدیمی مامان اینا بودند
خوب یادمه رفته بودیم یک مهمانی بزرگ فامیلی
و مامان به دختر عمه که تازه نامزد کرده بود
گفت: خانواده پسر بسیار خوب هستند
این هفته یک جلسه ای در دانشگاه داشتیم
که به بررسی یک سری از مشکلات دانشجوها پرداخت
جلسه اینطور بود که آمارهایی ارائه شد از مشکلات
و پیشنهاد هایی برای حل
پنجشنبه:
دیشب خیلی بد خوابیدم
با تعطیلی کلی از برنامه های این هفته بهم ریخت
امروز دانشگاه آشفته بود
خبرهایی که می رسید هر لحظه باعث می شد
یک همهمه و صداهای درهم شنیده بشه
فکر میکنم در تناقض بزرگی زندگی می کنیم
این تناقض را کجا دیده بودم؟
خداروشکر اردیبهشت داره تمام میشه
من که دیگه انرژیم ته کشیده
از بس که این ماه حجم کارم زیاد بود
آنقدر دیر به دیر میام وبلاگ که باید خجالت بکشم!
قبلا وبلاگ نویسی جز برنامه های هفتگیم بود
یعنی برای خودم در هفته برنامه داشتم که مثلا سه بار، چهار بار بنویسم
حالا چی؟
شش اردیبهشت نوشتم و دیگه هیچی!
امیدوارم خوب باشید
من خیلی شلوغم این روزها و برنامه هام یکم
قاطی شده
امروز بالاخره قراردادی که باید اوایل فروردین امضا می کردم
را امضا کردم
ی جورهایی هم صبر کرده بودن مرکوری از حالت برگشتی
خارج بشه بعد امضا کنم
در آینده اگر نتیجه ی مثبتی از این تنظیم کارهام با
حرکت سیارات دیدم براتون میگم
فعلا در حد امتحان و تست کردن هست
همونطور که از عنوان مشخص هست
این پست را در مورد آسترولوژی نوشتم
برای همین اگر علاقه ندارید وقتتون را نذارید